|
فروشگاه عشق عميق ترين کلمه "عشق" است . عشق فروشی نیست باید به دستش بیاوری !
| ||
|
سلام چی بگم خوبم ولی الان در حال حاضر توپ نیستم بابا چقدر بد شانسی چه قدر ما خوشبختیم ... نمیدونم این بلاها چرا همش برای من به وجود میاد... بازم واقعا نمیدونم چی بگم... امروز در دومین روزی که میخواستیم بریم تفریح اونم کجا شاندیز!!! بزارین یه چیزی رو بگم قبلش اقا این پدیده ی شاندیز واقعا جای دیدنی نیست ها!!! نمیدونم به دل من که نچسبید؟ خوب بریم ادامه داستان میگفتم اصلا اتفاقی بود یه دفعه ی پیش اومد میخواستم برم کتاب بخرم این دوستم منو وسوسه کرد هی در این گوش ما زمزمه کرد منم با کلی اصرار قبول کردم!!! اخ اخ... بگین با چی رفتیم با موتور !!! اونم سه پشته؟؟؟ به کوسنگی که رسیدیم راننده ی موتور که یکی از دوستان خوب من هست گفت بریم پارک جنگلی شاندیز طرح تصویب شد و ما رفتیم به طرف شاندیز !!! به سلامتی رسیدیم یه لحظه نگه داشتیم... یهو سه تا سرباز جولومون بودن یکی گفت مدارک!!! اقا این راننده هم که هیچی همراهش نبود و موتورو گرفتن اقا ما سه تایی نه ببخشید دوتاییشون من نرفتم افتادن به سر و کول این جناب سروان که جناب قلت کردیم میریم دیگه برنمیگردیم دانشجو هستیم و از این حرفها اما کو گوش شنوا از این گوش میرفت از اون یکی در میومد!!! بنا شد بریم کلانتری ببینیم چی میشه موتورو بهمون میدن یانه!!! ولی خوب میدونین که قانون قانونه کاریشم نمیشه کرد محصل و کارگر و زائر نمیشناسه تا ساعت 14 که اونجا بودیم بعدشم این موتورو ندادن ما هم برگشتیم دست از پا دراز تر در طول این مکالمات به یه سوژه ی جالب هم برخوردم!!! چند تا دختر خانوم نسبتا محترم از جلوی من رد شدن و در حدود یه ساعت بعد که برگشتن منو دوباره دیدن و با صدای بلند طوری که منم بشنوم گفتن این هنوز اینجاست منم که اصلا به روی خودم نیاوردم و چهار چشمی بهشون خیره شدم تا خودشون کم اوردن و گذاشتن رفتن !!! این بود نهمین روز سال جدید من !!! [ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٩:٥٤ ب.ظ ] [ علی زمزمه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||